148وقت،پاره آجرى بر صورت وى اصابت كرده،صورت او را زخمى كرد.وى خون آن را در دست گرفت و به اين شعر تمثل كرد:
و لسنا على الأعقاب تدمى كلومنا
و لكن على أقدامنا تقطر الدما 1
ما پشت به ميدان جنگ نكردهايم كه خون از جراحتهاى ما بيايد.بلكه در حالى كه روبرو ايستادهايم خون از ما مىريزد.
پس از آن بىهوش شد و روى زمين افتاد.در اين وقت به سراغ او رفته،وى را كشتند.با كشته شدن وى حكومت زبيرىِ مكه به نقطۀ پايان خود رسيد.امويان داخل مسجد شده،طواف كرده و با گرفتن پردۀ كعبه خداى را براى اين پيروزى سپاس گفتند.
اين رخداد در 17 جُماداى اوّل سال 73 بود. 2
به دستور حجاج ابن زبير را در گردنۀ كَدى 3نزديك حجون در بالاى مكه به دار آويختند.عقبة بن مكرم با سند متصل به بنى نوفل،حديثى را نقل كرده است كه حَجاج به دنبال اسماء مادر زبير فرستاد كه بيايد.او نپذيرفت.دوباره كسى را فرستادند كه مىآيى يا شاخ تو را گرفته به زور بياوريم.باز هم نپذيرفت و گفت:به خدا سوگند به پاى خود نخواهم آمد مگر آن كه شاخ مرا گرفته به زور ببرند.سپس حجاج نزد وى آمد و گفت:كار مرا با عبداللّٰه چگونه ديدى؟گفت:آن چنان كه تو دنياى او را خراب كردى و او دين تو را! در نقلى ديگر آمده است كه ابن زبير چندان بر دار بود تا آن كه حجاج دستور دفن او را در حجون داد و مادرش او را غسل داده،كفن نمود و او را خوشبو كرد.
پس از اين ماجرا حجاج در مكه ماند و براى عبدالملك بن مروان بيعت گرفت.او بنىهاشم را هم تحت فشار گذاشت.وى كه در اين باره قصد سختگيرى داشت،با فرمان