93پرمداخل بسيارى، هر كس يك زمين وسيعى را گرفته، و دور آن را محوطهاى از شاخه مغيلان، به ارتفاع يك ذرع كشيده، چند خانه از نى - كه خودشان كوخ مىگويند - هم در او ساختهاند، جمّال هر كس را به هر كاروانسرا برد، چون شب بود، ما در يك كنار افتاده، يك طرفمان ديوار، و يك طرف را هم كجاوهها را و مفرشها را گذاشته، حصارى براى خود ساختيم، روز قدرى گرم شد، چون آفتاب بود، ولى شب سرد بود، چون مُحرم بودم، سرما مىخوردم، لحاف و پتو بالاى خود انداخته بودم، باز هم هوا سرد بود، شب را بعد از صرف چاى و خواندن نماز، قدرى پلو و هندوانه داشتيم، تخم مرغ هم از قرار چهار عدد يك قران خريده، نيم رو كرده خورديم، در وسط محوطه، چند خمره آب گذارده بودند براى آب، يك ساعت از شب قدغن كردند كه حاج از محوطه خارج نشود، تا به صبح اول آفتاب، صداى حاضرباش بلند بود، در محوطه پهلوى محوطه ما، بچه عرب تا اول آفتاب، لاينقطع على الاتصال فرياد مىكرد به آواز، و از محوطههاى اطراف به او جواب مىدادند، اگر از يك محوطه جواب نمىرسيد، صاحب محوطه را به اسم صدا مىزد و مىگفت: عجايب هل نمت؟ آيا خوابيدهاى؟ و تا اول آفتاب اين بچه صدا زد و ابداً تغييرى در صداى او به هم نرسيد، و همه را مىگفت، نخوابيد و حاج را نگاهدارى كنيد.
بعضى اوقات هم با او بلند شوخى مىكردند و مىگفتند: «يا قَوّادُ نَحْنُ مُنْتَبِهُون» يعنى اى جاكش ما بيداريم! صبح را نماز خوانده و حركت كرديم، به عين مثل روز قبل به نظام و قاعده آمديم، دو سه فرسخى«مكه»در كنار راه دهى ديده شد، كه نخل زيادى و زراعت بسيارى داشت، اسم او را پرسيدم، گفتند:«زفّه»نام دارد، از او كه به قدر نيم فرسخ گذشتيم، وارد شديم به حرم، علامت و برجى در دو طرف راه ساختهاند، سربازخانه مختصرى هم در پاى برج طرف دست چپ هست، نزديك به حرم پياده شدم، غسل كه ممكن نبود، به جهت اينكه اولاً: آن روز خيلى سرد بود، خوف ضرر در غسل بود، به علاوه قافله هم صبر نمىكرد، آب هم نبود ولى باقى مستحبات دخول حرم را به جاى آورده، داخل حرم شده، شكر خداوند را به سلامت و توفيق و سعادت كرديم.