83حالى كه هر چه جناب آقا تكلم كرد، ابداً جواب ندادم، و خود را دو هزار فحش دادم كه چرا با اين اشخاص نامناسب دوستى كردم، فردا آقا منزل حقير آمد، عذر او را خواستم و بيرون نيامدم، و پيغام دادم شما با كشتى عرب كه امروز مىرود برويد، و با كشتى كه حقير مىروم نباشيد و به سلامتى عصرى شنيدم رفتهاند، روز بعد صاحب مغازين 1 را ديدم، خيلى از حقير معذرت خواست و حقير هم واقعاً از او خجالت مىكشيدم كه در «اسلامبول»گردش كنم، آقا پول خيلى همراه داشت، نمىدانم رذالت در مردم به چه اندازه است؟
كشتى مسكو
پانزده روز در«اسلامبول»توقف كرديم. روز شانزدهم ماه ساعت نه حركت كرده آمدم به«كشتى مسكو»، شب آخر هم رفتم به سفارت، وقتى كه داخل عمارت شدم، ديدم جناب«صفاءالملك»هم خيال داشتهاند بيايند منزل حقير، خدمت ايشان نشسته تا ساعت سه، صحبتهاىشيرينى كرديم، واغلب صحبتجنگ«ژاپن»بود،كهازروزنامههاى يوميه خواندهبودند، باز به تازگى در«هوكدن»هم شكست مختصرى به«روسها»رسيده است.
«جناب صفاءالملك»مىگفتند: در تياترها جنگ«ژاپن»و«روس»را مىنمايند و خيلى تماشا دارد، اما حقير نديدم و دير خبر شدم و افسوس خوردم، با«جناب صفاءالملك»دو مرتبه وداع كرده، آمدم منزل.
روز چهارشنبه را و شب پنجشنبه را تا غروب روز پنجشنبه، كشتى توقف كرده، ما هم در كشتى بوديم، غروب پنجشنبه كه شب چهاردهم ماه است، كشتى حركت كرد، شب پنجشنبه كه در كشتى بوديم، كشتى ديگر را نمىدانم به چه جهت چراغان كرده بودند، خيلى باصفا و خوشمنظر بود، از دور به مناره چراغ يا آتش مىنمود، كه به شكل مخروط بلند تا سر چراغ بود، با دوربين نگاه كردم، دور دكل كشتى را به فاصله كم، چراغ بسيارى آويخته بودند و ريسمانها به اشكال مختلف از دكل به اطراف كشتى بسته و چراغ آويخته بودند، خيلى خوشگل بود، مدتى تماشا كردم، زنها را هم آوردم بالاى