79مىخواستم نشانه بزنم،«روس»كه زد نخورد، يك نشانه را مىگفت اين ژاپن [ است] ، ديگرى مىگفت اين«روس»، هر كدام را مىخواهيد بزنيد، حقير هم هر كدام را شكست او را مىخواستم زدم.
كشتى عرب
روز ديگر يك برهپوست كلاه قرهگل، كه از مشهد آورده بودم، براى«جناب صفاءالممالك»و يكى براى«حاجى ابوالقاسم»به عنوان سوغات 1 فرستاده بودم.
روز پيش حاجى ... 2 عرب آمده و اصرارى داشت كه من با كشتى عرب مىروم، و مىگفت شما را به«مدينه»و به«يَنْبُع» 3 مىرسانم، چون قطع داشتم كه دروغ مىگويد و وقت تنگ است، به او گفتم من و تو به مهر سفارت نوشتهاى رد و بدل مىكنيم، كه اگر من را به«مدينه»رسانيدى، پنجاه تومان به تو خلعت مىدهم، و اگر نرسانيدى صد تومان بدهى، او هم حاضر شد كه بدهد، چون قطع داشتم دروغ مىگويد، گفتم استخاره مىكنم با كلام اللّٰه، كردم آمد فَأَخَذَهُمُ الطُّوفٰانُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ، 4 گفتم محال است كه بيايم و استخاره كردم با«كشتى مسكو»بروم آمد كه: أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لاٰ تَخٰافُ دَرَكاً وَ لاٰ تَخْشىٰ 5 و عزم جزم كردم با«كشتى مسكو» بروم.
روز چهارشنبه بنا بود حاج با كشتى عرب بروند، صبح روز چهارشنبه بيچارهها اسباب خود را به كشتى بردند، كشتى بنا بود روز چهارشنبه حركت كند و حاج را به«ينبع» برساند، تا عصر جمعه در روى دريا مانده و حركت نكرد، عصر جمعه هم يك ساعت به غروب حركت كرد، به محض حركت برف و باد و طوفان شد، به شدتى كه اهالى