131جوانكى نشسته بود، همين كه ديد حقير داخل شدم و حالتى دارم، برخاسته به حقير چسبيد كه تو يك مجيدى بايد بدهى، دوازده قروش دادهاى باقى را بده، والّابرگرد، گويا پسر«شيبه»بود، حقير هم فورى ريال ديگر به او دادم، و اگر ده ليره هم مىخواست مىدادم و برنمىگشتم، نامرد نفهميدگى كرد، آن پيرمرد دلال آمده بود و به حقير چسبيده بود، كه اى خان براى تو زيارت بخوانم؟
گفتم: خودم مىدانم تا حالى براى حقير پيدا شد مىآمد و چيزى مىخواست، آخر به او گفتم صبر كن حقير هر كار دلم مىخواهد خودم بكنم، به تو هم چيزى كه بايد خواهم داد، آن وقت مشغول صلواة وارده شدم، و در زير ستون نماز خوانده، ادعيهاى كه دلم مىخواست كردم بحمداللّٰه، حالتى خوش هم داشتم، خداوند قبول كند و اگر اميدى به مغفرت و قضاى حوائج خود داشته باشم، از اين شب و روز، و روز عرفه است.
تفصيل ميان خانه را نمىتوانم بنويسم، چون درست ملتفت نشدم، اين قدر ملتفت شدم كه سه ستون در وسط دارد، ستونها از چوب است، خيلى هم معطر است، سقف هم تخته و چوب است، در«ركن شامى»هم پلهاى از سنگ و گچ براى رفتن پشت بام دارد، فرش خانه هم سنگ مرمر و ازاره هم سنگ مرمر منقش به سنگهاى الوان بود، ميان خانه و سقف، پرده و جامه داشت تا يك ذرع به زمين، سطح هم از در بند، دو پله بلندتر است، بعضى جاها هم بر ديوار، يعنى بر سنگها خطى نوشته بودند كه نخواندم، در دمِ در هم، صندوقى كوچك از چوب عود بود، كه بالاى او يعنى در دور [ آن] منبت كرده بودند، به خط بين نسخ و ثلث،«قبه كتاب ولايت عهد خليفه المسلمين»، نمىدانم اين همان صندوق است كه«هارون»كتاب ولايت عهد«امين»و«مامون»و«معتصم»را گذارده بود و از آن وقت مانده است؟ يا كتاب ولايت عهد«سلطان عثمانى»در اينجا است؟
بين ستونها قناديل بلور بسيارى، كه همۀ مسجدالحرام از همين قناديل افروخته مىشود، با روغن زيت آويخته بودند، اما همه خاموش، فقط يك شمعدان نقره كه شمع كجى داشت. در دم همين صندوق روشن بود، و چراغ منحصر بود به همين، يك قدرى كه ماندم و هر چه مىخواستم كردم و گفتم و گرفتم، برخاسته سه قروش هم به آن شخص دلال كه مطوف بود داده، بيرون آمدم.