93
طاق و ايوان بر فلك افراخته
گوييا استاد اكنون ساخته
دور ايوان زينتى پس كردهاند
طاقها را هم مقرنس كردهاند
نه در آنجا آب پيدا و نه قوت
نيست در وى ساكنى جز عنكبوت
اى كه دانستى شعار روزگار
بايدت بگشاد چشم اعتبار
چشم خود بردوز از طاق و رواق
جفت را بگذر به دنيا باش طاق
خانۀ تو گرچه بس رنگين بود
قوم صالح را از آن سنگين بود
با چنين خوبى كه شهر صالحست
نى در آنجا صالح و نه طالحست
در جهان اى خواجه پر زحمت مبر
شهر صالح دان جهان را سربهسر
همچو صالح اين مسافت ساز طى
تا نسازى ناقۀ اميد پى
قافله چون گشت زان موضع روان
ماند در ره ناقههاى مردمان
ناقهها نالان روان چون گشت حى
هر يكى چون ناقۀ صالح ز پى
ماند در هر منزلى چندان شتر
كز شتر شد ربع مسكون جمله پر
هر كسى در قافله مىداد بانگ
اين مثل گويان كه شد اشتر به دانگ
ساربان را چون به ره ماند جمل
مىنيارد از براى كس بدل
افگند بار كسى را بر زمين
در خطش با آن كه مسطورست اين
نعره بردارد بزرگ و نيز خُرد
ناقههاى ما همه در راه مُرد
گر نبو! خواهى كرايه زو شتر
روى صحرا را كند از ناقه پر
چون كه در منزل كسى آمد فرود
از جوالش برد در شب آنچه بود
شب چو مالت شد مبر ظن بر عرب
جز شتربان نيست در ره دزد شب
با وجود اين همه وقت طعام
بيم آن باشد خورد كس را تمام
گر به دست او فتادى اختيار
منع كردى سايۀ دست از طغار
بىحضورش گر خورى يك قطره آب
مىكند از قهر،عالم را خراب
هست مير حاج با دزدان يكى
مىربايد زر ز دزدان بىشكى