118
جنَّت معنى است كه بىذرع و كشت
جمع درو گشته نعيم بهشت
گل نه و باد سحرش مشكبوى
مِىْ نه و ميخانه پر از هاى و هوى
ذرع نه و خرمن او دانه بخش
عرش نه و طوبى او سايه بخش
باغ نه و ميوۀ او ظاهر است
راغ نه و سبزۀ او ظاهر است
لاله بر افروخته در وى چراغ
بر دلش از حسرت او مانده داغ
هر كه درين گونه ز سر پا كند
بىخرد است ار به فلك جا كند
نام گل و لاله و نسرين مبر
وادى مكه دگرست آن دگر
كان وفا بين جبل بوقبيس
داغ غمش بر دل فرهاد و قيس
تيغ كشيدست به فرق سپهر
سنگ زده بر قدح ماه و مهر
سايه فكندست به چرخ رفيع
گشته برو تنگ،جهان وسيع
قلهاش از رفعت ممتاز او
آمده با عرش برين رازگو
در كمرش موضع شق شد قمر
گشته چو خورشيد به عالم ثمر
كوه صفا و همه اعيان او
آمده يك سنگ ز ايوان 1او
نيست به پيرامُنش از مرغزار
لاله نَرَسته اگرَش بر كنار
كعبه چو گل سرزده از دامنش
هشت بهشت آمده پيرامُنش
هر كه چنين يار كشد در كنار
چون نكشد سر به فلك ز افتخار
هست يكى خانه در آن شعبه هم
گشت در آفاق به خزران علم
خاك درش سرمۀ اهل نظر
گشته در آن خانه مسلمان عمر
رغم عدو از ره دين با بلال
بر سر آن كوه قرين با بلال
بهر اذان كرد زبان آورى
بر سر آن سنگ چو كبك درى
نكهت جنَّت دمد از سوق ليل
خاركش كوچۀ آن گل به ذيل