114جويريه مىگويد:من گفتم:تا حضرت نماز نخوانده من هم نمازم را نخواهم خواند،امروز نمازم را بر عهدۀ وى قرار مىدهم.
به همراه يكصد تن از سواره نظام به دنبال حضرت به راه خويش ادامه داديم تا اينكه از سرزمين بابِل خارج شديم در حالى كه خورشيد در حال غروب بود،تا اينكه خورشيد غروب كرد وافق لاله گون شد.
جويريه مىگويد:حضرت رو به من نموده فرمود:«جويريه،آب بياور».
من ظرف آب را براى وى بردم،حضرت وضو ساخته آنگاه فرمود:
«جويريه اذان بگو».
گفتم:هنوز وقت نماز شام نرسيده است.
فرمود:براى نماز عصر اذان بگو.
پيش خود گفتم:اذان نماز عصر را پس از غروب خورشيد بگويم ؟! ولى جهت اطاعت از فرمان حضرت اذان گفتم.
فرمود:«اقامه بگو».
مشغول گفتن اقامه شدم،در همان حال ديدم لبهاى حضرت حركت مىكند وسخنى بر زبان دارد كه شبيه صداى چلچلهها است، چيزى از آن نفهميدم،ناگهان خورشيد را كه صداى شديدى از آن شنيده مىشد ديدم كه (از سمت مغرب) بالا مىآيد،تا اينكه به جايى رسيد كه وقت نماز عصر بود و در آن وضعيّت توقّف كرد.حضرت از جاى خويش برخاست،تكبيرة الاِحرام گفته مشغول خواندن نماز عصر شد،ما نيز پشت سرش ايستاده وبا وى نماز خوانديم،با پايان يافتن نماز ناگهان خورشيد غروب كرد،همچون چراغى كه در طشت