138إِيّٰاكَ تُبَعِّدُنِي، أَمْ مَعَ رَجٰائِي لِرَحْمَتِكَ وَصَفْحِكَ تَحْرِمُنِي، مرا عذاب كنى يا پس از دوستيم به تو مرا از خود دور كنى يا با اميدى كه به رحمت ام مَعَ اسْتِجٰارَتِي بِعَفْوِكَ تُسْلِمُنِي، حٰاشٰا لِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ و چشمپوشيت دارم محرومم سازى يا با پناه آوردنم به عفو و گذشتت مرا بدست دوزخ سپارى؟ هرگز! أَنْ تُخَيِّبَنِي، لَيْتَ شِعْرِي الِلشَّقٰاءِ وَلَدَتْنِي أُمِّي، أَمْ لِلْعَنٰاءِ از ذات بزرگوار تو دور است كه محرومم كنى، اى كاش مىدانستم كه آيا مادرم مرا براى بدبختى زائيده رَبَّتْنِي، فَلَيْتَهٰا لَمْ تَلِدْنِي وَلَمْ تُرَبِّنِي، وَلَيْتَنِي عَلِمْتُ امِنْ يا براى رنج و مشقت مرا پروريده، كاش مرا نزائيده و بزرگ نكرده بود و كاش مىدانستم اى خدا أَهْلِ السَّعٰادَةِ جَعَلْتَنِي، وَبِقُرْبِكَ وَجِوٰارِكَ خَصَصْتَنِي، فَتَقَرَّ كه آيا مرا از اهل سعادت قرارم داده و به مقام قرب و جوار خويش مخصوصم گرداندهاى تا چشمم بِذٰلِكَ عَيْنِي وَتَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسِي، إِلٰهِي هَلْ تُسَوِّدُ وُجُوهاً خَرَّتْ بدين سبب روشن گشته و دلم مطمئن گردد خدايا آيا براستى سياه كنى چهرههايى را كه در برابر عظمتت سٰاجِدَةً لِعَظَمَتِكَ، أَوْ تُخْرِسُ أَلْسِنَةً نَطَقَتْ بِالثَّنٰاءِ عَلىٰ مَجْدِكَ به خاك افتاده يا لال كنى زبانهايى را كه به ثناگويى دربارۀ مجد وَجَلاٰلَتِكَ، أَوْ تَطْبَعُ عَلىٰ قُلُوبٍ انْطَوَتْ عَلىٰ مَحَبَّتِكَ، أَوْ تُصِمُّ و شوكتت گويا شده يا مُهر زنى بر دلهايى كه دوستى تو را در بردارد يا كَر كنى أَسْمٰاعاً تَلَذَّذَتْ بِسَمٰاعِ ذِكْرِكَ فِي إِرٰادَتِكَ، أَوْ تَغُلُّ اكُفّاً رَفَعَتْهَا گوشهايى را كه به شنيدن ذكرت در ارادت ورزى به تو لذت برند يا ببندى به زنجير كيفر دستهايى را كه