98
لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْمن بنيأحمدَ ماكانَ فَعَلْ 1
اين منظره و اين اعمال ننگين بهاندازهاى جنونآميز و شرمآور بود كه حاضران مجلس را متأثر و ناراحتكرد و صداى اعتراض از گوشه و كنار برخاست.
ابوبرزۀ اسلمى يكى از حاضران بهسخن آمد و گفت:
واى بر تو اى يزيد! آيا چوبدستى خود را بهدهان حسين فرزند فاطمه مىزنى؟ من گواهم و با چشمهاى خودم ديدم كه پيغمبر خدا لب ودندانهاى او و برادرش حسن را مىبوسيد و به آنها مىگفت: شما دو نفر آقاى جوانان اهل بهشت هستيد، خداوند قاتل شما رابكشد و لعنت كند و دوزخ را براى آنها آمادهكند.
يزيد خشمناك شد و بىدرنگ دستورداد ابوبرزه را از مجلس كشانكشان بيرون بردند.
همچنين مىنويسند: يكى از زنان هاشمى كه در سراى يزيد بود هنگام مشاهدۀ آن منظره، شيونكنان فريادزد:
«ياٰ حُسَيناه! ياٰ سَيِّد اهْل ِ بَيْتاٰه!، يَابْن مُحَمَّداٰه! ياٰ رَبيٖعَ الاَراٰمِلِ وَاليَتاٰمىٰ! ياٰ قَتيٖلَ اوْلاٰدِ الاَدْعِياء!»
شيخ مفيد رحمه الله مىنويسد: يحيى بنحكم برادر مروان كه