85پسر زياد كه دوباره با منطق كوبندۀ ديگرى روبهرو شد و اينجا نيز تيرش به سنگ خورد با تندى و خشم گفت: نه ، خدا او را كشت!
و امام عليه السلام در پاسخش اين آيه را قرائت فرمود و پاسخش را از زبان قرآن داد تا راه سخن را بر او ببندد:
(اللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا)!
[ خدا جانها را در وقت فرا رسيدن مرگشان مىگيرد!]
يعنى هنگام مرگ برادر من نرسيده بود كه خدا جانش را بگيرد، بلكه اين لشكريان تو بودند كه او را به قتل رساندند.
پسر زياد كه با شنيدن اين آيۀ قرآنى و پاسخ دندانشكن آنحضرت ديگر مجال سخن از دستش گرفتهشده بود و راهى براى عوامفريبى او نمانده بود دست و پاى خود را گم كرد و سخت خشمگين شد و با پرخاش بهآن حضرت گفت: تو اين جرأت را دارى كه پاسخ مرا بدهى، و هنوز اين دل را دارى كه گفتار مرا ردّ كنى؟! و بهدنبال آن دستور قتل امام عليه السلام را صادر كرد و گفت: او را ببريد و گردنش را بزنيد!
جلوگيرى زينب از قتل امام عليه السلام
زينب عليها السلام كه چنان ديد از جا برخاست و دستهاى خود راحلقهوار بهگردن امام سجاد عليه السلام انداخت و گفت:
«ياٰابنَ زِياٰدٍ! حَسْبُكَ مِنْ دِماٰئِناٰ... وَاللّٰهِ لاٰاُفاٰرِقُهُ فَاِنْ قَتَلْتَهُ فَاقْتُلْني مَعَهُ»
[ اى پسر زياد! اين اندازه خون كه از ما ريختهاى تو را