84پسر زياد براى پردهپوشى كردن رسوايى خود با يك جمله به اين گفت وگوى پرمخاطره كه براى او بسيار گران تمام شده بود پايان داد و گفت: اين زن سجع و قافيه نيكو مىآورد و سخن به سجع و قافيه مىگويد، پدرش هم سجعگوى و شاعر بود!
زينب در پاسخش فرمود:
«ياٰبْنَ زِيادٍ! ماٰلِلْمَرأَةِ وَ السَجاٰعَةِ؟ انَّ لي عَنِ السَجاٰعَةِ لَشُغْلاً وَ لٰكِنْ صَدْري نَفَثَ بِماٰ قُلْتُ»
[ اى پسر زياد! زن رابا سجعگويى چه كار؟ مرا بدان دلبستگى نيست و آنچه شنيدى سوز سينهام بود كه برزبان آمد!]
* * *
در اينجا ديگر پسر زياد مصلحت نديد با زينب سخن بگويد و بيش ازاين خود را در انظار حاضران رسوا و شرمنده سازد از اينرو متوجه حضرت علىبن الحسين عليه السلام كه او را بهصورت اسيران وارد مجلس كرده بودند و با آن حضرت به گفت و گو پرداخت و با همان شيوۀ نخست دوباره نام خدا را بر زبان جارى ساخت و چون نام آنحضرت را پرسيد و بدو گفتند نامش علىّ بنالحسين است، پرسيد: مگر خدا علىّبنالحسين را در كربلا نكشت؟
امام عليه السلام پاسخ داد:
«قَد كاٰنَ لي اخٌ يُسَمّى عَلِيّاً قَتَلَهُ النّاٰسُ»!
[ من برادر ديگرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند! [