126اين خانم را گم كرديم.
در آن سال، هشت نفر زير دست و پا تلف شدند.
من و يكى از دوستان مجبور شديم تا به كوه زده و از پشت خيمههاى مصريها كه بالاى محل استقرار چادر ايرانيها بود، خود را به محل چادرها برسانيم. پس از 4 - 5 ساعت و در حالى كه زخمى شده بوديم، خود را به خيمهها رسانديم، ولى احدى از اعضاى كاروان ما نرسيده بودند. وقت ظهر بود، كه با كمال تعجب ديديم آن پيرزن در كنار خيمه با آرامش و سلامت كامل نشسته است. وقتى سؤال كردم كجا بودى؟
گفت: مرا آوردند، وقتى نگاه كردم و شما را نديدم، كسى آمد و گفت: «ناراحت نشو، بيا تا راهنمايىات كنم.
همينطور كه دستم را گرفته بود و بدون آنكه مسافت زيادى را طى كنيم، به اينجا رسيديم. چون پايم درد مىكرد، خوشبختانه راه زيادى هم نبود.»
نكتۀ تعجبآور آنكه چشمش هم بهبود يافته بود و تا سالهاى بعد هم كه حالش را مىپرسيديم، مىگفت:
چشمم خوب است.
برايمان شگفتآور بود كه چطور شد در آن روز كه