60مشك كوچكى با مقدارى آب همراه داشت كه از آن مىنوشيدند و بر بدن اسماعيل مىپاشيد و توشۀ ديگرى نداشت.
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده كه گفت: آنها را در كنار درختى كه روى زمزم و قسمت بالاى مسجد قرار داشت آورد و در آنجا منزل داد و بر مركب سوار شد كه آنان را ترك گويد. مادر اسماعيل بهدنبال ابراهيم دويد و گفت: ما را به كه مىسپارى؟ ابراهيم گفت: بهخداى بزرگ.
هاجر گفت: به رضاى خدا تن مىدهم. اين بگفت و برگشت و كودك را در آغوش گرفت و زير آن درخت آمد و نشست و اسماعيل را در كنار خود نهاد و آن مشك را به درخت آويخت و از آن مىنوشيد و بر بدن كودك مىپاشيد تا آب مشك تمام شد. كودك تشنه و گرسنه و بىتاب گشت و به خود مىپيچيد و مادر نظاره مىكرد و راه چاره نداشت. پنداشت در حال جان دادن است. با خود گفت: از بچه دور شوم تا شاهد جان دادن او نباشم! به صفا رفت و در نقطهاى ايستاد كه كودك را زيرنظر داشته باشد و جستجو كند كه آيا در آن وادى كسى را مىبيند. به مروه نگريست و گفت: ميان اين دوكوه رفت و آمد كنم تا كودك جان به جانآفرين تسليم كند و من حالت او را نبينم.