115در روز قناعت كردم و به تلاوت قرآن و دعا پرداختم.
چهار روز گذشت و من روز را از شب نمىشناختم قرآن كريم را از اول تا آخر خواندم. سجدههاى طولانى داشتم و از اينكه در گذشته پارهاى از فرايض و اعمال نيك را ضايع كرده بودم با سوز و گداز گريهها كردم...
او ادامه مىدهد: پس از چند روز ديدم لكههاى قرمز كه بدن مرا دگرگون كرده بود، به تدريج برطرف شد احساس كردم كه ديگر بيمارى ندارم! تصميم گرفتم به پاريس برگردم و با پزشكان مشورت كنم و اين كار را كردم.
پزشكان كه چندين نوبت بيمارى مرا قطعى يافته بودند، مات و مبهوت شده و اين پيش آمد شگفت را باور نمىكردند! چند روز قبل گفته بودند سرطان در تمام سينه رخنه كرده اما امروز مىگويند اثرى از آن نمىبينند!
چه حادثۀ شگفتى رخ داده است؟! خانم پزشكان را در شگفتى و حيرت رها مىسازد و به مغرب رهسپار مىشود و ماجراى بهبودى خود از سرطان، به بركت آب زمزم را شرح مىدهد.
در مغرب بار ديگر بيمارى به سراغ خانم ليلى حلو مىآيد، او بار ديگر به بيمارستان مىرود و عمل جراحى روى او انجام مىشود و شيمى درمانى مىكند كه عوارض