45
* * *
هنگامى كه آتش فتنه افروخته شد، زينب سى ساله بود و با شوهر و فرزندان در دارالخلافه به سر مىبرد و از نزديك شرارۀ اين آتش سوزان را كه عايشه روشن كرده و سپس آن را دامن مىزد، مشاهده مىكرد.
زينب مىديد پدرش در ميدانهاى نبرد يكى پس از ديگرى داخل مىشود، جنگ جمل را پايان مىدهد تا صفين را آغاز كند و چون از نبرد صفين و جنگ معاويه آسوده مىگردد، نوبت جنگ نهروان مىرسد، همچنين پنج سال مدت خلافت خود را در رزمگاهها در مقاتله با دشمنان اسلام مىگذراند.
در اين نبردها زينب شركتى نداشت، عايشه بود كه در جنگ جمل شركت جست و به شتر سوار شد و فرماندهى لشكر را به عهده گرفت و نامه به اطراف نوشت و مردم را با عبارتى چنين به جنگ على خواند:
«از عايشه دختر ابوبكر، مادر مؤمنان، زن مجبوب پيغمبر به فرزند خالص خود... چون نامۀ من به رسد به يارى ما بيا و اگر نمىتوانى مردم را از يارى على عليه السلام بازدار».
گروهى پذيرفتند و گروه ديگر گفتند:
اگر به خانۀ خويش برگردى ما فرزند خالص تو هستيم و گرنه نخستين كسى هستيم كه با تو ستيز خواهيم كرد!
يا مىگفتند: خدا مادر مؤمنان را بيامرزد، تو را گفتهاند در خانۀ خود بنشين و ما را گفتهاند كه جهاد كنيم، تو ما را كار فرمايى و كار ما را خود به گردن گيرى؟!