49«بغداد»، از «دولت فرانسه» با بنده دوست بود، سفارش از بنده به او نوشته بود.
روز ورود، «قونسول فرانسه» جلو بنده اسب فرستاد، آدم فرستاد 1، در خانه خودش يك شب و يك روز مهمانى كرد، نهايت اكرام را نمود، يك زنى داشت از اهل «كاوورازميرى»، به نظر هجده ساله مىآمد، مثل پنجه آفتاب بود، زبان «تركى عثمانى» را فىالجمله ياد گرفته بود، زياد به بنده مهربانى كرد، موى سياه، چشم و ابروى سياه، و خالهاى هاشمى با موقع در صورت آن خاتون بود، كه در فرنگىها خال كمتر ديده شده است، چون زن «حكيم سرجان» كه به معالجه به «طهران» آمد با زن «قونسول موصل»، خويش بود، با هم نشانها داديم، سبب زيادتى دوستى آن شد. «اقبال الدوله» شاهزاده «هندوستان» كه در «بغداد» ساكن است و در «بغداد»، دوستى داشتيم.
به علت غلبۀ سودا، 2 در «موصل» آب گرم است، موسوم به «حمّام على»، آمده «اقبال الدوله» را در «موصل» ملاقات كردم، در كمال مرتبه اظهار محبت نمود، و به «سهراب» آدم بنده، سى قران كه سه تومان باشد تعارف كرد، كاغذ دوستانه به بنده نوشته بود، كه هر چه خدمت دارى بگو. «راغب آقا» مانيجى 3 حضرت «سلطان عبدالمجيد خان» براى سياحت «اسلامبول» الى «بغداد» آمده بود. در جزو رسيدگىِ احوال رعيت و حكّام مأمور بود، كه آيا چگونه است رفتار حكام اين صفحات با مردم؟ و براى والى «بغداد» شمشير مرصّع 4 آورده بود، «حكام عثمانى» در جزو، اين فقره را فهميده بودند، چنان اعزاز و اكرام مىكردند. مثل پادشاه از «بغداد» هشتاد هزار غازى 5، كه عبارت از سى و شش هزار