271روزى چند تن از قهرمانان عرب آمادۀ جنگ شدند؛ عمرو بن عبدوَد، عكرمۀ بن ابى جهل، هبيرۀ بن وهب و چند تن ديگر، اسبهاى خود را از موضع تنگ خندق جهاندند. از فراز اين مسجد گويا مىنگرم كه عمرو بن عبدوَد فارِس يَلْيَل قهرمان نامى عرب، اسبش را به جولان آورده، شمشيرش را مىگرداند. نعرهاش مانند رعد فضا را مىلرزاند:
«وَ لَقَدْ بَحجت مِنَالنّداء بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِزٍ؟ !»
رسول خدا - ص - به مسلمانان مىنگرد تا چه كسى از جا برخيزد! سرها به زير آمده، رنگها پريده! اين فارِس يليل است، يك تنه هزار سوار را در وادى يليل پراكنده ساخت!
فقط على - ع - از جا برخاست، باز هم او برخاست بار سوم هم او برخاست و به ميدانش شتافت!
در آن سمتِ خندق، چشمها به ميدان است! غبار به هوا برخاسته، برق شمشيرها پى در پى از ميان غبار به چشم مىآيد. بانگ تكبير دلها را از جا كند. اين على است! از ميان غبار بيرون آمده سر عمرو را به دست دارد؛ از رگهاى گردن خون مىجهد. چشمش نيمباز است سر را مقابل رسول خدا انداخت؛ سوارانِ ديگر، روحيۀ خود را باختند و از خندق بازجستند! كشته شدن عمرو، رزمآورِ پير عرب! به دست جوان سى سالۀ هاشمى، روحيۀ ديگر دلاوران را شكست. ديگر كسى جرأت قدم گذرادن به ميدان و مبارزۀ تن به تن ندارد!
يك پيشآمد غير عادى ديگر هم، عهد اتحاد قريش و يهود را شكست؛ مردى از قبيلۀ غَطَفان به نام «نعيم بن مسعود» نهانى خدمت رسول خدا رسيد و اسلام آورد و اجازه خواست براى درهم شكستن