134جارى و قلبها منقلب است. تلبيه واجب را (همانقدر كه ذكر شد) تكرار مىكنيم. اين حال در تمام مدّت عمر، مانند حبابى است كه اندكى روى امواج زندگى رخ مىنمايد! از اين آهنگ نمىتوان صرفنظر كرد. باز مىگوييم:
«لَبَّيك ذاالمعارج لبيَّك، لبَّيكَداعياً اِلى دارالسَّلام لَبَّيك، لَبَّيك غَفّار الذُّنوب. . .»
. . . شدّت حرارت و نگرانى دورى راه، اين محيط را آرام كرد. سوى شهر روان شديم. چشم به راه داريم كه كى خبر مىدهند ماشين حاضر است؟ هر دستهاى كه به ماشين سوار شده و درحال حركت بانك تلبيهشان بلند مىشود، دلهاى ما مىتپد! نزديك غروب گفتند: ماشين حاضر شد.
نزديك پنجاه نفر مرد و زن بايد در يك كاميون سوار شويم. همه محرميم، نمىتوانيم سخنى درشت بگوييم و با هم ستيزه كنيم. اثاث را چيديم و مثل نشايى كه پهلوى هم بكارند، در حالى كه پاها از زير در ميان اثاث به هم چسبيده، بالاى كاميون سوار شديم. يكديگر را محكم چسبيديم مبادا پرت شويم.
هواى شب بيابان باز حجاز ملايم است و نسيمى مىوزد. ماشينها پشت سرهم و آهسته درحركتند. ماه در افق بلند آسمان نمايان است. گويا با دو سر انگشت تيز و درخشان خود سمت حركت را مىنماياند. نور اطمينان بخشش بر دشت و بيابان تابيده و با نور شديد و مضطرب چراغهاى ماشينها آميخته است. در دنيا ظلمت و وحشت و دود وگناه و شهوات و نعرههاى جنگ و اختلافات سيّارۀ