123سرگرم ارتباط و اتصال گذشته و حال تاريخ اين سرزمينم كه متوجه شدم نيم قرص خورشيد به دريا فرو رفته، هلال ماه بالاى سر او كمان گرفته و سر سايههاى دراز و تيز خارها و سنگها در اعماق ظلمت بيابان فرو رفته است.
بايد به منزل برگشت، وقتى آمديم از پلههاى تاريك منزل بالا رفته وارد اتاق شديم هر يك از رفقا اثاثى را از فرش و پتو و پريموس و قابلمۀ كته برداشيم و نفس زنان از ميان راهروهاى باريك، باقى پلهها را پيموديم تا به بام منزل رسيديم. هنوز نفس مىزديم كه از گوشۀ بام شبح سياهى جنبيد و فريادى زد. زنى است، با لغت شكستۀ عربى، با عصبانيت مىگويد: اينجا جا نيست، از آن پشت بام يك مرتبه پايينتر آمديم، پشت بامى است پر از خاك. فرشها را پهن كرديم. غذايى خورديم و خوابيديم.
باز هم سرگردانى و حيرت!
صبح برخاسته هيچ نمىدانيم تكليف چيست چون اختيارى از خود نداريم. يكى از رفقا سخت از ما عصبانى است كه چرا اقدامى نمىكنيد؟ هزارها نفر مثل ما سرگردانند. چه مىتوان كرد؟ به فرض آن كه به وسيلۀ توسل به اين و آن و توصيه، براى ما امتيازى در نظر گرفتند، اين سفر بارى الغاى امتيازات است!
با فشار رفقا مجبور شديم و به طرف سفارت ايران راه افتاديم، معلوم شد از آنها هم كارى ساخته نيست، هوا گرم است و منزلها