103شد كه همان مغتنم بود! در حالى كه بادبزنها به دست رفقاست و اطراف مدهوش را گرفتهاند، به طرف متصدى حمله كرديم. با ترشرويى و انگليسى مآبانه نگاهى كرد و گفت: شيشهها لحيم است. محكم در را به هم زد و ماشين راه افتاد! كمكم هوا ملايم شد؛ و متوجه گرد و غبار بيرون شديم. معلوم شد صلاح در محكم بودن دريچههاست، جز در دو محل كه اندكى توقف كرد. شب را يكسره مىرفت ولى هر چه مىرفت در حاشيههاى افق جز كاسۀ وارونۀ آسمانِ درخشان، چيزى ديده نمىشد. سپيدۀ صبح همسفران را براى نماز به جنب و جوش آورد. ناچار باز دگمۀ خطر را فشار داديم. ماشين متوقف و در باز شد. بدون چون و چرا همه بيرون ريختيم، بعضى با آب ته آفتابه مشغول وضو شدند، بعضى خاك پاك را براى تيمم به روى خود مىكشيدند. خضوع بندگى در چهرۀهمه نمايان بود. صفِ نماز بسته شد و. . . سپس سوار شديم. آفتاب چون كشتى نور، در ميان اقيانوس بى حدّ فضا، لرزان بالا مىآمد، هر چه نظر مىكرديم جز بيابان و لولههاى غبارِ ماشينها، از دور و نزديك، چيزى پيدا نبود. نزديك ظهر رشتههاى باريك كوهها، در طرف راست، به چشم مىآمد؛ اين رشتهها دنبالۀ سرشته كوههاى سوريه و لبنان است. آن سررشتهها وسيلۀ اتصال قرون و تمدنهاى گوناگون قديم و جديد است. كوه است كه با وقار و سنگينى، در دامن مهر و محبت خود فرزندان آدم را مىپروراند و از پستان خود آب حيات مىدهد و در كنار خود شهرها و تمدنها پديد مىآورد. هر يك از اين فرزندان و تمدنها چون دوران خود