102مىگفت: «الله اكبر! « چشم ستارگان بازتر بود. با دقت به ساكنين زمين مىنگريستند.
راهى شام مىشويم
از جا برخاستيم سلام وداع نموده و به طرف كاظمين برگشتيم. بارها را بستيم و به سوى شركت نرن حركت كرديم، با آنكه شركت انگليسى است ولى باز هم از جهت وقت منظم نبود، پاسى از شب گذشت كه با عدهاى از حجاج ايرانى به سوى شام حركت كرديم. براى اين راه اتومبيلهاى خوبى است. چون از حدود عراق و شام گذشتيم يكسره بيابان است جز مقدارى از راه كه آسفالت است. جادهاى هم به چشم نمىآيد، ماشين ما وسائل آب و خواب و. . . دارد. شيشهها همه بسته است با بودن وسائل تهويه، هواى داخل گرم است و بيرون هم پيدا نيست گرفتار و زندانى شدهايم! اتاق راننده هم به كلى جداست هر چه به ديوار مىكوبيم و فرياد مىزنيم، فريادرسى نيست. متوجه شديم كه در ديوار مقابل، دگمههايى است و بالاى آن به عربى نوشته است: دگمه را هنگام خطر فشار دهيد، حالا مىخواهيم فشار دهيم، مبادا مسؤوليتى داشته باشد، بالاخره بنا شد يكى از دوستان غش كند. جناب سرهنگ حاضر شد، به شرطى كه خوب غش كند و اثرى از هشيارى از او ظاهر نشود! رفقا هم نخندند. سرهنگ غش كرد. كف از دهانش مىريخت و سينهاش بالا آمد اينجا بود كه زنگ خطر به صدا درآمد. ماشين متوقف و درب باز شد. پيش از سر و كلّۀ متصديان، نسيمى وارد