97مشركان با شنيدن سخنان عتبه گفتند: «به خدا او تو را هم سِحر كرده است!»
عتبه گفت: «اين رأى من است، شما خود مىدانيد، هر آنچه خواهيد بكنيد.» 1
در اينجا مسلمانان و پيشاپيشِ همه، فاطمۀ زهرا عليها السلام درك كرد كه ابر و مه، بايد پراكنده شود و خورشيد تابيدن گيرد تا حجابها را بزدايد و قريش چارۀ ديگرى ندارد و در برابر حق ناتوان شده است. آنها مىكوشيدند كه با وعدهها و اميدها پيامبر را از دعوت منصرف كنند و هر آنچه داشتند در طَبَق نهاده با آن حضرت گفتگو مىكردند، امّا نمىدانستند كه او طالب دنيا و متاع زودگذر آن نيست. آنها بر كالاى فانى و بىثبات دنيا تكيه مىكردند و او با بىرغبتى به دنيا و اميدوار به فضل خدا راه خود را مىپيمود.
اينگونه وضعيت دگرگون شد و دعوت اسلامى با تلاشى بىسابقه به پيش رفت امّا ابوطالب همچنان از خطر مشركان براى پسر برادرش بيمناك بود و به حوادث گذشته فكر مىكرد كه مشركان او را به مبارزه تهديد مىكردند و براى قتل پيامبر چانه مىزدند و «عمارة بن وليد» را به جاى او هديه مىكردند و ابوجهل با دشنه قصد كشتن آن حضرت را داشت و «عتبة بن ربيعه» ردا به گردن مباركش پيچيد كه چيزى به قتل آن حضرت نمانده بود و پسر خطّاب با شمشير آمد به قصد اينكه كار پيامبر را تمام كند، امّا اسلام آورد و بعد نزد دايى خود «عمرو بن هشام» كه سرسختترين دشمن اسلام بود رفت تا خبر مسلمان شدن خود را به او بدهد و او گفت: «نفرين خدا بر تو و آنچه آوردهاى».
ابوطالب در همۀ اين حوادث تأمّل مىكرد و از آن، بوى شرّ استشمام مىنمود. و هر چه مىگذشت چنين احساس مىكرد كه بالأخره مشركان تصميم دارند خود را از دعوت پسر برادرش خلاص كنند و شايد كه «حمزه و عمر» و ديگران نتوانند جلو اين توطئه را بگيرند، اگر يكى از جنايتكارانِ جمعيّتِ شرك بر او حمله بَرَد تا او را به قتل رساند. امّا نمىدانست كه خداوند عزّوجلّ نگهدار او از شرّ توطئۀ مردم است. از اينرو ابوطالب با