2632- مسلم از قول عايشه نقل كرده كه گفت: «همسران پيامبر همگى جمع بودند، فاطمه آمد، راه رفتن او شبيه پيامبر بود.» پيامبر فرمود: «خوش آمدى دخترم.» و او را پهلوى خود در سمت راست يا چپ نشانيد و با او سخنى گفت كه فاطمه گريست! سپس رازى با او گفت كه خندان شد! بدو گفتم: «از چه چيز گريان شدى؟» پاسخ داد: «راز پيامبر صلى الله عليه و آله را فاش نمىكنم!» گفتم: «مانند چنين روزى نديده بودم كه شادى و اندوه با هم بياميزد!» چون گريست گفتم: «پيامبر با تو سخن خاصّى گفت كه گريه كردى؟» و از او پرسيدم كه «سخن پيامبر چه بود؟» جواب داد: «رازِ پيامبر را فاش نمىكنم» پس از درگذشت پيغمبر صلى الله عليه و آله ، علّتِ آن گريه و خنده را پرسيدم. پاسخ داد: پدرم با من گفت:
«جبرئيل هر سال يكبار قرآن را بر من عرضه مىكرد، اما در اين سال، دوبار عرضه نمود، چنين فكر مىكنم كه مرگ من نزديك شده باشد و تو نخستين كس از خاندان من هستى كه نزد من مىآيى و من بهترين پدر براى تو هستم از اينرو گريستم! آنگاه با من گفت: كه آيا دوست ندارى كه سرور زنان عالم باشى؟! يا سيدۀ زنان اين امّت باشى؟! از اينرو خندان شدم!»
دقّت فهم و تيزهوشى و محبّت فوقالعادۀ او به پدرش رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله وى را بسيار حسّاس مىنمود، كه اين احساسِ عميق را از نخستين روايت مىتوان دريافت و گريۀ او بر فراقِ پيامبرِ خدا صلى الله عليه و آله شاهِد اين مدّعاست و آنگاه كه پيامبر به شيوهاى زيبا او را بشارت مىدهد كه: «آيا خرسند نيستى كه سرور زنان عالم باشى؟!» و فاطمه مفهومِ سخنِ پيامبر را بخوبى درك مىكند و خندان مىشود!
در روايت مسلم از قول عايشه آمده: «رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله دخترش را طلبيد و با او رازى گفت كه وى گريان شد! سپس راز ديگرى گفت كه او خنديد! عايشه گويد: به فاطمه گفتم:
«پيامبر چه رازى با تو گفت كه نخست گريان و سپس خندان شدى؟» پاسخ داد: از مرگ خود با من سخن گفت: گريان شدم آنگاه فرمود: من نخستين فرد از خاندان پيامبرم كه به او ملحق مىشوم، كه با شنيدن آن خندان گرديدم».
3- يكى از حكايات لطيف كه بر فهم و درايتِ فاطمه دلالت دارد، اين است كه عايشه در حضور او مباهات مىكرد كه پيامبر جز من با دوشيزۀ باكرهاى ازدواج نكرده