239آمدند! ابوبكر با مردم نماز مىخواند، چون پيامبر را ديد خواست عقب بايستد، پيامبر اشاره فرمود كه عقب نايستد و خواستند كه حضرتش را در كنار او بنشانند و ابوبكر به نماز پيامبر اقتدا نمود و مردم صداى تكبير او را مىشنيدند. 1 در روز شنبه پيامبر، غلامان خود را آزاد كردند و هفت دينار كه نزد آن حضرت بود صدقه دادند و شمشير خود را به مسلمانان هديه كردند. 2 دو روز گذشت. آفتاب برآمد و مصطفى صلى الله عليه و آله احساس كرد آنروز فاطمه عليها السلام با وى ديدار نكرده است. او را فرا خواند. فاطمه عليها السلام شتابان نزد پدر آمد.
عايشه مىگويد: «فاطمه آمد، درحالىكه راه رفتن او همانند راه رفتنِ پيامبر بود، رسولخدا فرمود: خوش آمدى دخترم! و او را در كنار خود نشانيد و با او رازى گفت كه فاطمه با شنيدن آن گريست! آنگاه با او چيزى به آهستگى فرمود كه خندان شد!» عايشه مىگويد: «گفتم: نديده بودم خنده پس از گريه، پيامبر خدا با تو چه رازى گفت؟» زهرا عليها السلام فرمود: «راز پدرم را فاش نمىكنم». پس از آنكه پيامبر رحلت فرمود، فاطمه عليها السلام از قول پدر چنين حكايت كرد: «جبرئيل همه ساله يكبار مىآمد و قرآن را به من عرضه مىداشت و امسال دوبار آمده و قرآن را عرضه نموده است، به گمانم كه مرگ من نزديك شده است! من پدر خوبى براى تو بودم. آنگاه فرمود: تو نخستين كسى از خاندان من هستى كه به من ملحق خواهى شد. فاطمه گفت: از اين سخن گريستم! آنگاه فرمود: آيا خشنود نيستى از اينكه سيدۀ زنان اين امت و زنان جهانيان باشى؟! و من با شنيدن اين سخن خندان شدم!» 3
در روايت ديگر آمده: «كه پيامبر فرمود با اين بيمارى جان خواهم سپرد و من گريان شدم. آنگاه فرمود: تو نخستين كسى هستى از خاندانم كه به من ملحق شوى و بدين جهت خندان شدم!» 4