220دست عبدالرحمان بن عوف تكيه داشت، آمد و كودك محتضر را از دامن مادر برداشت و در دامن خود نهاد. اندوه، قلبِ حضرتش را مىفشرد و اشگ از ديدگانش مىريخت؛ زيرا مىديد كه تنها فرزندش با سكرات مرگ دست به گريبان است و نالههاى احتضارش را مىشنيد كه با اشگها و نالههاى اطرافيان از مادر و خواهر و خاله و دايه در آميخته بود!
انسبن مالك گويد: «همراه با رسولخدا بر ابو يوسف وارد شديم، او پيامبر را گرفت و بوسيد و بوييد. سپس بر ما وارد شد و ابراهيم در حال جان دادن بود، از ديدگان رسولاللّٰه اشگ مىريخت. عبدالرحمانبن عوف عرض كرد: « شما اى پيامبر خدا (وگريه)؟!» فرمود: «اى پسر عوف، اين رحمت خداوند است!» سپس ادامه دادند: «ديده اشگ مىريزد و دل اندوهگين است و جز رضاى پروردگارمان چيزى نمىگوييم؛ اى ابراهيم! ما، در فراق تو غصه داريم.» 1 پدر خم شد و درحالىكه اشگ مىريخت فرزندِ راحلِ خود را بوسه داد! و دستِ مبارك بر بدنش كشيد و گفت: «اى ابراهيم، اگر نبود امر حق و وعدۀ صادق او و پيوستن آيندگان به گذشتگان، بيش از اين بر تو اندوهگين مىشديم. اى ابراهيم ما را غصّهدار كردى! چشم مىگريد و دل اندوهگين مىشود و چيزى كه خدا را به خشم آورد نمىگوييم!» 2
آنگاه پيامبر مادر داغديدۀ ابراهيم را دلدارى داد و سخنان حكيمانۀ همسرِ مهربان از آلام او كاست. به ماريه گفت: «ابراهيم فرزند من است. او لب از شير نگرفته مُرد، و او را دو دايه است در بهشت كه دوران شير خوارگىاش را كامل كنند!» با گفتۀ پيامبر تبسّمى بر لبهاى اهل مجلس از مرد و زن - كه در جوار پيامبر و مادر ابراهيم ماريه از مرد و زن ، گريان بودند - نقش بست. بانگ اذانِ سپيده دَم به گوش رسيد و همگى به نماز رفتند و به مناجات ايستادند و صبر و آرامش از خدا طلبيدند! خبر مرگ ابراهيم در شهر مدينه پيچيد.
با طلوع آفتاب، همه براى تشييع گردآمدند. «فضلبن عباس» كودك راحل را غسل داد و پدرش نشسته بود و مىناليد و اشگ مىريخت. ابراهيم از خانۀ دايهاش بر تابوت كوچكى حمل شد و پدرش رسولخدا صلى الله عليه و آله بر او نماز خواند. او را تا بقيع تشييع كردند.