211انتظار نوزاد ديگرى را مىكشد! چند هفته گذشت و هنگامى كه سپاه پيروز اسلام از مكه برمىگشتند و «سيرين» در محلّ عاليه، از خواهرش «ماريه» پرستارى مىكرد تا اينكه وضع حمل او فرا رسيد و خبر آن را به پيامبر دادند و آن حضرت قابلهاى بنام «سَلمىٰ» همسر ابى رافع را طلبيد و خود به كنارى مشغولِ نماز و نيايش شد كه صداى نوزاد به گوش رسيد و سلمى شتابان نزد رسولاللّٰه آمد تا نويد تولد فرزندش را به او بدهد؛ مصطفى صلى الله عليه و آله سلمى را گرامى داشت و نزد ماريه رفت و تولّد فرزندش را تهنيت گفت! - فرزندى كه مادرش را از بردگى مىرهانيد - آنگاه كودك را در بغل گرفت و بر او نام «ابراهيم» نهاد و به اين اسم، به نام پدر انبيا، ابراهيم تبّرُك جُست. زهرا عليها السلام نيز به شادمانى پدر، در اين ولادتِ جديد خوشحال بود و مىديد كه زنان قريش براى شير دادن ابراهيم مسابقه مىدادند و سعى مىكردند اين افتخار را به دست آورند كه فرزند مصطفى صلى الله عليه و آله را دايه باشند. از آن ميان، پيامبر «ام سيف» همسر «ابى سيف قين» را برگزيد و نيز گويند، «أُمّ برده» دختر منذر انصارى را انتخاب كرد. 1 و به وزن موى سر ابراهيم به فقراى مدينه طلا صدقه داد و دو گوسفند قربانى نمود.
فاطمه شادمانى پدر و انس و علاقهاش را به ابراهيم، با رُشد تدريجى او شاهد بود و دوست مىداشت همۀ دنيا در اين شادى و مسرّت با وى همراه باشند! اين خبر مسرت بخش نيز در مدينه شايع شد كه زهرا عليها السلام در انتظار نوزادى است!
با گذشت ايام و حوادث، غزوۀ تبوك - كه آخرين غزوۀ پيامبر صلى الله عليه و آله بود - فرا رسيد و مصطفى صلى الله عليه و آله با سپاهى به عدد سى هزار به آن غزوه رهسپار شد. اين سپاه را «سپاه عُسرت» ناميدند؛ چراكه به اندازۀ كافى هزينه و سلاح و اسب و شتر وجود نداشت كه اين لشگر را پاسخگو باشد، تا آنجا كه پيامبر پارهاى مجاهدان را به جهت نداشتن مركب سوارى برگردانيد! در ماه رجب (از سال نهم هجرت)، رسولخدا با آن سپاهِ انبوه حركت كرد و منافقان و پارهاى از مؤمنان كه قرآن آنها را متخلّفين ناميده از همراهى سپاه خوددارى كردند كه تفصيل آن در سورۀ برائت آمده است.