207مىكردند كه پيامبر در مكّه رحل اقامت خواهد افكند؛ زيرا آنها شادمانى پيامبر را پس از فتح مكه و اسلام آوردن مردم و توجه آن حضرت به تأليف قلوب آنها و شوق بازگشت به مكه را پس از هجرت مىديدند. يكى از انصار مىگفت: «رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله به ديدار قوم خود نايل آمد» و شاعر انصار «حسان بن ثابت» شعرى گفت و در آن رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در افزودن عطاى «مؤلّفة قلوبهم»؛ يعنى اهل مكه را مورد انتقاد قرار داد و گفت:
«و أئتِ الرسول فقل: يا خير مؤتمن
للمؤمنين إذا ماعُدِّد البشر...»
«نزد پيامبر برو و بگو اى بهترين امين بشريت براى مؤمنان.
به كدامين دليل، سُلَيم (اهل مكه) كه كوچ دادند، بر آن قوم كه پناه دادند و يارى نمودند، مقدّم داشته شوند؟!
آنها كه خداوند انصارشان ناميد به اين جهت بود كه دين هدايت را يارى دادند و در جنگ، آنگاه كه شعلهور مىشد يار و مدد كار بودند.
و در راه رضاى خدا شتاب كردند و پذيراى ناملايمات شدند و بيم و هراس به خود راه نداده، دلتنگ نشدند.
در حالىكه مردم به خاطر تو بر ما تاختند و ما را جز شمشير و نيزه ياورى نبود.
ما سستى و شكست به خود راه نداديم و از ما لغزشى ديده نشد و مردم ديگر به لغزش و انحراف كشيده شدند.»
فاطمه عليها السلام صداى حسّان را شنيد و مردم مكه نيز شنيدند. او فكر مىكرد اين عتاب، به خصوص از انصار، بيهوده نيست! نگران بود كه پدرش با وضعى دشوار روبرو است هرچند اطمينان كامِل داشت كه حضرتش از اين وضع دشوار راه نجات دارد، امّا در هرحال فاطمه از اين واقعه رنج مى برد و بدرستى نمىدانست چه وضعى پيش خواهد آمد! تا اينكه شنيد پدرش در خيمۀ خود به استقبال نمايندۀ انصار، سعدبن عباده شتافت كه از گلايه و شكوۀ انصار نگران بود مصطفى صلى الله عليه و آله فرمود: «اى سعد! نظر تو در اين باره چيست؟» سعد پاسخ داد: «يا رسولاللّٰه! من نيز جداى از قوم خود نيستم».
فاطمه عليها السلام ملاحظه كرد كه پدرش هيچگونه احساس نگرانى و دلتنگى ننمود و در چهرۀ او چيزى كه نشانۀ خشم هرچند ناچيز باشد، ديده نشد، بلكه با عطوفت و مهربانى