189
وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَى الْكٰاذِبِينَ. 1
«اگر كسى دربارۀ آن (قرآن و رسالت)، با تو مُحاجّه كند - بعد از آنكه تو را علم حاصل شده است - پس بگو بياييد تا فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانيم و بياوريم سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم!»
وفدِ نجران برگشتند و براى فرداى آن روز قرار گذاشتند. رفتند و با يكديگر به مشورت پرداختند و از مردانِ سرشناس نظر خواستند. اسقف به آنها گفت: «فردا بنگريد محمد صلى الله عليه و آله را، پس اگر با فرزندان و خاندانش آمد، از مباهله با او بَرحَذَر باشيد و اگر با اصحابش آمد مباهله كنيد و از چيزى نهراسيد.»
فردا شد، پيامبر در حالىكه دست علىبن ابى طالب را گرفته بود و حسن و حسين پيشاپيش حضرتش حركت مىكردند و فاطمه پشت سرشان بود، آمدند! نصرانيان نيز در حالىكه اسقف را جلو انداخته بودند آمدند. همينكه اسقف پيامبر را با همراهانش ديد، پرسيد: «اينها كيانند؟» گفتند: «اين پسر عم و شوهر دختر او كه پسنديدهترين خَلق نزد اوست و اين دو فرزندانِ دخترش، از على عليه السلام و دو ريحانِ او هستند و اين بانو، دخترِ او فاطمه است و نزديكترين كسان در قلبش. رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش آمد و بر دو زانو نشست.
اسقف، (ابوحارثه) گفت: «بهخدا سوگند او براى مباهله بر زانو نشست، همانندِ انبيا»، از مباهله هراسيد و برگشت! بدو گفتند: ابوحارثه! براى مباهله به پيش رو. گفت: «نه، من مردى را مىبينم كه از مباهله باكى ندارد، - مقصودش پيامبر بود - و من مىترسم او راستگو باشد. و بهخدا سوگند اگر راست بگويد، يك سال نمىگذرد، مگر آنكه در دنيا نصرانىاى باقى نمىماند!» و آنگاه اسقف خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «ما با شما مباهله نمىكنيم بلكه صلح مىكنيم، شما نيز با ما مصالحه كنيد به چيزى كه بدان متعهّد شويم.
رسول خدا با آنها مصالحه كردند بر دو هزار حوله از حولههاى «اواقى»، كه ارزش هريك چهل درهم بود و قيد كردند كه اگر مبلغ كمتر يا زيادتر از اين تعداد قيد شده بود، به