179پخش شده بود. در اين ميان با ترديد و هراس چنين احساس كرد كه كسى در را مىزَنَد.
صدا زد: كيست پشت در؟ صداى ضعيفى به گوشش رسيد كه به آرامى گفت: «ابوالعاص پسر ربيع!» زينب پنداشت كه در بيدارى خواب مىبيند!
ابوالعاص در اين ساعتِ آخر شب براى چه آمده است؟! شايد اين شبحِ آن شوهرِ - دور از نظر در مكه - است، به طرفِ در آمد. آن شبح همچنان ايستاده، اما رنگ پريده و از حال رفته و خسته و مضطرب!
زينب پرسيد: «ابوالعاص؟!».
ابوالعاص با همان صداى آشنا جواب داد: «آرى، من - من - من - ابوالعاص!» و سپس گفت: «من ابوالعاصبن ربيع هستم!».
زينب تصور كرد دروغ مىگويد، چه مىبيند! چه مىشنود! با نگاهى ناباورانه شبيه خواب و بيدارى، به او خيره شد. مايل بود به همين حال بماند! و با ديدار شبح ابوالعاص در اين لحظۀ نابهنگام خوش باشد! امّا از خيالات به خود آمد و شنيد كه مىگويد: «زينب! من ابوالعاص پسر ربيع هستم!» زينب بىدرنگ و با آروزى اينكه پاسخ آن رؤيا را بشنود، پرسيد:
«به چه منظور اينجا آمدهاى؟»
ابوالعاص گفت: بهتر بود اول در را باز مىكردى تا بنشينم و نفسى تازه كنم كه خيلى از رنج سفر خستهام!
در اين حال، زينب باور مىكند كه او ابوالعاص است.
بلال مىرفت تا با آهنگ اذانِ صبح سكوت شب را پاره كند! و مؤمنان از خواب برخاستهاند تا با شنيدن اللّٰه اكبر با او همصدا شوند. رفته رفته صداهايى به گوش مىرسيد كه مؤذّن را پاسخ مىدادند و به اين سان سكوت شب شكسته شد! و زينب صداى پاى پدر را مىشنيد كه براى نماز جماعت از خانه بيرون مىشود.
ابوالعاص تصور كرد زينب او را فراموش كرده است. او خسته و كوفته از سفر رسيده است! گفت: «زينب! اينك مهمان تو انتظار دارد او را جان تازه بخشى، خستگى راه و رنج دورى و سوز فراق را بزدايى!» لبخند شادمانى در چهرۀ زينب درخشيد و برخاست