173شنيد و قلب او شادمان بود كه همسر باايمانش - و پدرِ فرزندانش خالصترين مؤمنان - از شرّ جنگجويى پليد رهايى يافته و شجاعت، چالاكى، جوانمردى و حميّت شوهرش در ميان مسلمانان درخشيده است! آتش جنگ فرو نشست. ميان يهود بنىقريظه و قريش در پيمانى كه بسته بودند اختلاف در گرفت و از سوى ديگر علاوه بر اين، خداوند تندبادى را در شب بسيار سرد بر سپاه احزاب فرستاد و سامانِ جنگىِ آنها را درهم ريخت و بناهايشان را ويران كرد و از آن پس، ديگر قريش به جنگ مسلمانان نيامدند! و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «از اين سال به بعد ديگر قريش با شما جنگ نخواهند كرد و شما به جنگ آنها خواهيد رفت».
مسلمانان از غزوۀ احزاب در ميان تكبير و تهليل برگشتند، مردم مدينه به استقبال قهرمانان پيروز شتافتند. شادمانى زهرا عليها السلام به وصف نمىآمد كه - قهرمان سلحشورش، پهلوان مسلمين و شوهر گرامىاش - على عليه السلام برگشته است!
شوى مهربان، نزدِ همسر پاكيزه گوهرش برگشت، فرزندش حسن دست به گردن پدر حلقه كرده و حسين شير خوارش را با مهر در بغل گرفت و بوسههاى گرم نثارش مىكرد! آن شب مبارك را در سرور و شادمانى گذراندند و مسلمانان آن پيروزى و فداكارى بىنظير على عليه السلام را جشن گرفتند.
روزها شتابان مىگذشت. مسلمانان از تلاش در راه دعوت به خدا لحظهاى درنگ نمىكردند. اسلام، آيين راستينِ خداوند به سرعت گسترش مىيافت و مردم گروه گروه به دين خدا در مىآمدند.
در يكى از روزها زهرا عليها السلام مادرِ مهربانش را در خواب ديد و چون بيدار شد به هر طرف مىرفت، ديدگانش در جستجوى او بود! دست حسن و حسين را گرفت و به خانۀ پدر رفت، ناگاه خالۀ خود هاله را ديد كه به زيارت مدينۀ منوّره و ديدار شوهرِ خواهرش حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله و دختر خواهرش فاطمه عليها السلام آمده است. همينكه پيامبر صداى هاله را از حياط خانه شنيد، صدايى كه شبيه به صداى امّالمؤمنين خديجه بود، شگفت زده شد! و گفت: «خدايا! هاله خواهرِ خديجه است» و زهرا عليها السلام ديد گوييا پدرش با مادرش خديجه سخن مىگويد و با ديدن خالهاش شادمانى در ديدگانش موج مىزد و نالۀ پدر را كه با ياد