117خداى تعالى و جهانِ غيب گرديد. بازگشت افرادى از مهاجرانِ حبشه به مكّه آغاز شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دو بيعت با مردمِ مدينه داشت كه گشايش ابوابِ خير را نويد مىداد.
حضرتش به مسلمانان اذن داد كه به مدينه هجرت كنند تا در آنجا از حمايت مردم برخوردار گردند و از شكنجۀ مشركينِ مكه رهايى يابند.
در همين روزها رقيّه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله با بىقرارى از حبشه راهىِ خانۀ پدر مىشود.
امّكلثوم و فاطمه براى ديدار خواهر آماده شده، دست به گردن يكديگر مىافكنند و اشك مىريزند و مىكوشند كه بردبارى از خود نشان دهند.
رقيّه با شك و ترديد از آنها مىپرسيد: «پدرم كجاست؟ مادرم كجاست؟» اما آنها پاسخ مىدهند: «پدرت به خير و سلامت است و به ديدن مهاجران حبشه رفته است».
آنگاه لبهاى فاطمه زهرا عليها السلام و امّكلثوم مىلرزد و اشك مىريزند و اندوهشان تازه مىشود و باز رقيّه با تپشِ قلب مىپرسد: «و مادرم! او كجاست؟». امّكلثوم سكوت كرده سر به زير مىافكند و پاسخ نمىدهد و فاطمه گريان و اندوهگين به اتاق مىرود، اينجا رقيّه بدون اينكه پرسشى كند برخاسته، وحشتزده راهىِ حجرۀ مادر مىشود و به آنجا كه مادر در بستر جان داد خيره مىشود! بدنش جامد و سرد و ديدگانش بىفروغ و همه چيز را مىفهمد. پدر مىآيد و با گرمى ديدارش آن جمود و سردى را ذوب مىكند و قلب دردمندِ دختر را آرامش مىبخشد و اشكريزان به سينۀ پدر مىچسبد تا از آن سينۀ گشاده و با كرامت صبر و سكينۀ دل بازيابد.
هجرت مصطفى صلى الله عليه و آله و زهرا عليها السلام
روزها به سرعت گذشت و هجرت مسلمانان به مدينه آغاز گرديد. به پيامبر نيز اذن داده شد كه هجرت كند. او به همراهى ابوبكر رهسپار مدينه شد. پيامبر بزرگ، آهنگ سفر كرد و همسرش سوده و دخترانش فاطمه و امّكلثوم را در مكّه گذاشت. رقيه و همسرش عثمان راهى مدينه شدند. اما زينب در خانۀ شوهرش ابىالعاص پسر ربيع ماند - زيرا