101عذابِ وجدان آنها را از خواب غفلت بيدار كرد و سختگيرى آن محاصره سبب شد تا زير ضربات پشيمانى و عذاب وجدان از پاى در آمدند.
داستان حكيم بن حزام، بعد از درگيرى ابوجهل با وى، به زبانها افتاد و قوم به جاى دفاع از ابوجهل و ادامۀ محاصرۀ مؤمنان، بر آن شدند كه همانند حكيم، كه به كمك عمّهاش (خديجه) برخاست، آنها نيز چنين كنند، اين ماجرا برسرِ زبان خانوادههاى قريش و زنانشان افتاد و مردم آن را بازمىگفتند و كسى را كه به يارى دادن خويشان خود برنمىخاست نكوهش مىكردند، بلكه به ضعف و ذلّت وناجوانمردى متّهم مىكردند (در نتيجه) غيرت و حميّت آنان به جنبش آمد و آوردهاند كه «هشامبن عمروبن ربيعۀ عامرى» كه پسر برادر نضلةبن هشام از طرف مادر بود، شبانه با شترِ خود بار طعام مىآورد و چون به دهانۀ شِعب مىرسيد، افسار شتر را رها مىكرد و بر پشت او مىنواخت كه داخل شعب شود تا بنىهاشم و فرزندان عبدالمطّلب از آن استفاده كنند. 1
هشام، اين كار را ادامه مىداد، امّا قريش او را تهديد مىكردند.
در يكى از شبها سه بار طعام براى آنها بُرد و به قريش گفت: «ديگر چيزى را كه بر آن همسوگند شدهايم، پايبند نيستم.» آنگاه ابوسفيان پسر حرب، به ياران خود گفت: «وى را رها كنيد. او مردى است كه خانواده و ارحام خود را تفقّد كرده، به خدا سوگند! ما نيز اگر چنين مىكرديم، برايمان بهتر بود.». 2
اين توطئه (محاصرۀ شعب) نيز رو به شكست نهاد، خديجه در حالى كه با دخترانش؛ امّ كلثوم و فاطمه عليها السلام گفتگو مىكرد و از كمك و يارى خود به مؤمنان سخن مىگفت گريهاش گرفت.
دو دختر، از گريۀ مادرشان - كه آن قوّت قلب و همت عالى را داشت - مضطرب شدند.
امكلثوم پرسيد: «مادر! چرا گريه كرديد؟» مادر پاسخ داد: «سالهايى بر من گذشته، (پير شدهام) واز مرگ چارهاى نيست كه بىشك به زودى مرگ به سراغ من خواهد آمد.»