836در كلمات فلاسفه گاه ديده مىشود كه الفاظ ديگرى نيز در معناى مترادف، يا نزديك به معناى نفس به كار مىرود كه عبارتند از: نفس، قلب، عقل و روح. چنانكه غزالى در كتاب خود مىنويسد: «فى معانى الألفاظ المترادفة على النفس و هى أربعة:
النفس و القلب و الروح و العقل». معانى الفاظى كه با معناى نفس مترادف هستند چهار لفظ مىباشند: نفس، قلب، روح و عقل. 1
مفهوم زيارت
زيارت در لغت به معناى ديدار كردن و قصد و آهنگ چيزى نمودن است. در مفردات راغب آمده است: «زور: الزور أعلى الصدور و زرت فلاناً تلقيته بزورى أو قصدت زوره نحو وجهته».
زور به بالاى سينه مىگويند و فلانى را زيارت كردم يعنى با بالاى سينهام او را ملاقات نمودم يا قصد نمودم بالاى سينۀ او را هنگامى كه به سويش توجه نمودم. 2
زيارت در اصطلاح، ديدارى است مشتاقانه با حضور در پيشگاه محبوب، با حركتى كه از شهر و ديار به شوق ديدار شروع مىشود. حركتى ظاهراً در مكان و به حقيقت در دل و جان. 3
زيارت، هويت وجودى خويش را باز يافتن و از زلال حضور يار سيراب گشتن است. زيارت، خلوت گزيدن و انس گرفتن با سرچشمۀ رحمت و محبت الهى است.
نفس؛ مظهر حقيقت انسان
نفس آدمى داراى ويژگىهاى خاصى است كه آن را معرّف حقيقت وجودى انسان و وجه تمايز او از ساير موجودات دانستهاند، چنانكه علامه همدانى در اين باره مىگويد: «حقيقت آدمى و آنچه كه به سبب آن بر ساير حيوانات ترجيح پيدا مىكند،