195مأموريت ابراهيم به قربانى كردن فرزند است، اما ناگهان فرمان رسيد اين قوچ را به جاى اسماعيل ذبح كن و از اين پس بايد قربانىها از چهارپايان حلال گوشت باشد و گوشت آن به مستمندان انفاق شود. از اين طريق ابراهيم به سنت قربانى انسانها، كه زاييدۀ افكار كاهنان بود، پايان داد. در حقيقت اكنون ما به ياد ابراهيم و براى محبت به خدا درمنا قربانى مىكنيم.
خداى تعالىٰ وقتى كارى را انجام مىدهد، چندين هدف در آن نهفته است و با يك تير چندين نشان مىزند. اين موضوع، امتحان سنگينى بود تا معلوم شود محبت ابراهيم به خداوند تا چه حد است. زمانى جبرئيل عليه السلام مأموريت يافت و به صورت چوپانى از بالاى كوه ندا داد: «سبوح قدوس رب الملائكة و الروح » ، ابراهيم كه دامهاى خود را درپاى كوه مىچرانيد، وقتى اين جملات زيبا را در ستايش خدا شنيد؛ گفت: اى آن كه خداى مرا به اين زيبايى ياد كردى، اگر آن را تكرار كنى نصف مال من از آن تو است و جبرئيل تسبيح را تكرار كرد. ابراهيم گفت بار ديگر بگو و همۀ اموال مرا تملّك كن! چون جبرئيل از فراز كوه پايين آمد كه اموال را تحويل بگيرد، آغوش محبت گشود و گفت: اى ابراهيم! معلوم شد كه تو محبوب (مال) را فداى دوست كردى.
خداى تعالى در سن پيرى به ابراهيم فرزند صالحى عطا كرد كه وى را اسماعيل ناميد؛ «فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ » او به سن بلوغ و جوانى رسيد و كمال و جمال او ابراهيم را رفته رفته به خود جلب مىكرد.
زمانى، خداى تعالى به ابراهيم فهماند كه اى ابراهيم! گويا اسماعيل جاى ما را در دل تو تنگ كرده است! قرار بود آنچه در دل تو راه مىيابد اجارهنشين موقت باشد و تنها من مالك خانۀ دل تو باشم. ابراهيم گفت: