187حضرت پرسيد: آيا از او راضى هستى؟ عرض كرد: راضى نبودم، ولى اكنون به واسطه شما راضى شدم. آنگاه جوان بىهوش شد. وقتى به هوش آمد، باز او را صدا زد. پاسخ داد. فرمود: چه مىبينى؟ عرض كرد: آن دو سياه چهره رفتند و اكنون دو نفر سفيدرو و نورانى آمدند كه از ديدن آنها من خشنود مىشوم. سپس از دنيا رفت. 1
كسانى كه به مادر خود خدمت مىكردند، نزد پيامبر خدا ارزش والايى داشتند. داستان اويس قرنى در اين ميان جذابيت ويژهاى دارد. گويند اويس شتربانى مىكرد و از مزد آن، مخارج مادر خود را مىداد. يك روز از مادر اجازه خواست كه براى زيارت پيامبر به مدينه رود. مادرش گفت: اجازه مىدهم به شرط آنكه بيش از نصف روز در مدينه توقف نكنى. اويس حركت كرد. وقتى به خانه حضرت رسيد، پيامبر نبود. به ناچار اويس پس از يكى دو ساعت توقف، بدون ديدن پيامبر به يمن بازگشت. چون حضرت به خانه برگشت، پرسيد: اين نور كيست كه در اين خانه تابيده است؟ گفتند: شتربانى كه اويس نام داشت، به اينجا رسيد. هرچه منتظر ماند، شما نيامديد و بازگشت. پيامبر فرمود: آرى، اويس در خانه ما اين نور را به هديه گذاشت و رفت. آنگاه درباره او فرمود:
يَفُوحُ رَوائِحُ الْجَنَّةِ مِنْ قِبَلِ القَرَنِ وَ اشَوْقَاه اليْكَ يَا اوَيْسَ الْقَرنِ. 2
نسيم بهشت از جانب يمن و قرن مىوزد. چه بسيار مشتاقم به ديدارت، اى اويس قرنى!