279
نرگس: على آقا چه تصميمى دارى؟
على: مىخواهم قدمزنان به حرم بروم... .
* من و نرگس و حسن تصميم گرفتيم به حرم برويم، روحانى نيز با ما آمد، در راه مسجد جن و جاهاى ديدنى ديگر را به ما نشان داد، اوّلين بار بود كه از بازار ابوسفيان مىگذشتيم.
حسن: چرا نام اين بازار را بازار ابوسفيان ناميدند؟
روحانى: نام واقعى آن سوق الجودريه است و ايرانىها به نام بازار ابوسفيان مىشناسندش.
حسن: آيا جايى را به اسم ابوطالب يا عبدالمطلب يا خديجه نام گذارى كردهاند؟
روحانى: خير، تا حال چنين چيزى نشنيدهام، به اسم خلفاى اهل سنت هم چيزى نشنيدهام. ظاهراً مىخواهند همه جا و همه چيز حكايت از توحيد كند.
* با رسيدن به حرم صحبتها تمام شد، وارد مسجد شديم، با اين كه نيم ساعت بيشتر به اذان ظهر نمانده بود و هوا بسيار داغ بود ولى صف طواف كنندگان تا چندين متر پشت مقام ابراهيم وجود داشت.
حسن: بابا بيا تا خلوت است يك طوافى بكنيم.
نرگس: توى اين هواى داغ!
حسن: روى سر و لباسمان يكى دو ليوان آب مىريزيم تا آبها بخار شود طواف ما نيز تمام شده است، وقت طلاست، برويم براى طواف.
على: ديگر وقتى نمانده، به اذان؛به نماز برخورد مىكنيم.
حسن: من تجربه كردهام كه اينان قبل از اذان در بلندگو چند فوت