195در محور فطرت توحيدى او دور مىزند؛ زيرا هم يك امر عينى و تكوينى است و هم جاودانه و پايدار مىباشد. چون نه از «خصوصيت اقليمى» نشأت گرفته تا با تغيير آن دگرگون گردد و نه در «زمانۀ مخصوص» محصور است تا با گذشت آن سپرى شود و نه در «معرض حوادث» ديگر واقع مىشود تا فرسوده گردد، بلكه همچنان مشرف بر هر سرزمين، و محيط بر هر زمان و حاكم بر هر سنّت و رسم قومى و نژادى و مانند آن است؛ زيرا روح انسان، مجرد است و فطرت توحيدى كه با هستى او عجين شده منزه از مادّه و مُبراى از قوانين حاكم بر طبيعت و تاريخ و نظاير آن است. از اين رو نه در محدودۀ «نفى و دفع»، پيرو قواعد و مبانى مادى است و نه در «اثبات و جذب» تابع آنهاست، چون اولاً سنخيت با ماده ندارد و ثانياً كاملتر از آن است. به اين دو جهت از قلمرو تأثير مستقيم و اصيل مادّه دور است.
لذا خداى سبحان فرمود:
«وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مٰا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »
1
.
يعنى فقط خداوند است كه دلهاى آنان را همسو و هماهنگ قرارداد و تو اى پيامبر! اگر همه منابع مادّى زمين و هر آنچه را كه در آن است هزينه مىكردى تا دلهاى آنها را پيوند دهى، توان آن را نداشتى، ليكن خداى سبحان آنان را متحد و قلوب آنها را تأليف نمود و در اين پيوند و الفت دو نام از اسماى حسناى خداوند؛ يعنى اسم «عزيز» و اسم «حكيم»، سهم بسزايى دارند و دلهاى عزيزان و حكيمان با هم متحدند، اما قلوب قاسيۀ ذليلان و جاهلان همواره از هم جدا و با هم درگير و نسبت به هم