98كنم لحظهاى پيش چه واژهاى را در برابر ديدگانم ترسيم كردهام و يا درونم به كدام سوى نگريست كه چنين مرا آشفته و پريشان ساخت، ليك هراس ذرّه ذرّۀ وجودم را در برگرفته و لرزهاى آرام شده، سايههاى خود را بر بدنم مىلغزاند. بر درختى تكيه مىزنم و آن را عصاى خويش مىگردانم، براى بلند شدن، به عرفات مىنگرم، شايد قيامت در اين وادى جريان گيرد و شايد قيامت هم اكنون به پا شده و ديد كوتهبين ما ياراى باور آن را ندارد و قدرت ترسيم چنين هنگامهاى عظيم، تجلّى خداوند...!
رگههاى انديشه ذهنم را به تلاطم وا مىدارد، به تفكّر و چرايى ماندن! در عرفات تنها بايد بمانى، بر زمين نشينى، يك شبانه روز، هشتمين اقامتگاه زمان تا غروب روز ديگر، ايستايى براى چه؟ توقف براى كدامين جريان؟ لحظهاى بينديش. آرى، اينجا سرزمين شناخت است ليك نه شناخت آدم و حوّا، بلكه آشنايى با خود، همان كه در طواف كنارى نهادى و او را بى تجربه با خود همراه ساختى را بايد بر ريگهاى سوزان اين وادى برانگيزى و شتاب دهى براى آگاهى و كسب معرفت و شناخت. در سعى صفا و مروه چشمۀ جوشان معرفت و عشق الهى را يافتى و چند جرعهاى نوشيدى. حال آنچه را به درون فرو فرستادى را فراخوان و واژههاى آن را درياب. بفهم و باور كن. آنچه را ذخيره ساختى آزاد كن تا ذهن فرو انديشت، فراسوى نگر شود و يقين كند و اراده خود بازيابد. آرى، اينجا سرزمين شناخت است. در كناره اين وادى