95عشق الهى را بر صحنۀ وجود انداختهاى تا آتش گيرى و خاكستر گردى و از ميان آن، ققنوس وار پركشى و به ابديت بپيوندى!
آرى، اكنون خود را از ديگران والاتر نمىشمارى؛ چرا كه يكدستى و يكرنگى را ديدهاى. از اين پس دستگير بيچارگان خواهى شد؛ چون مردم بودن را تجربه كردهاى. اكنون، در اين گذر زمان، كه چنين بينش و آگاهى را در دالانهاى وجودت باوردارى، تقصيركن و از لباس احرام به در آى، ليك انديشه و تفكر خويش را بر باورهايى استوار ساز كه برايش رنج بسيار كشيدهاى و به آسانى به دست نياوردهاى. آرى، به ريسمان خداوندى چنگ زن و از آن لحظهاى جدايى مخواه كه رستگارى در ميان نخلستانهاى مدينه غريب مانده، به ديدارش برو و او را ياورى كن...!
مردم در اين صحرا، در پى چه هستند؟
تنيده در افكار و مانده در جلگۀ پندار، به سويى مىروم؛ جايى كه ريشۀ من در آنجاست. آغاز حركت نو بشر؛ ديارى كه آن را عرفات مىنامند، سرزمينى كه در ايام حج تمتّع غوغايى است! مردم در اين صحرا در پى چه هستند؟ آخر چرا اينجا؟ انتهاى مسير و پايان حركت، جايگاهى در افق پنهان و سرايى در برهوت سوزان.
نمىدانم كدامين سر در پهنۀ اين دشت آرميده است كه چنين بندگان خدا را به سوى خويش مىكشد، آن هم با گيوههاى خود...!
و من ايستاده در برابر صحراى عرفات؛ بيابانى كه قطره آبى در