102براى اين لحظهها تنگ خواهد شد. براى همين سعى مىكردم لحظات آخر در مكه را به خواب و استراحت نگذرانم. بيشتر اوقاتم در حرم باشم.
ديدار از غار حرا و غار ثور را يك روز قبل از حركتمان انجام داديم. و شب آخر بعد از نماز عشاء به طرف جدّه حركت كرديم. موقع حركت بغضى گلويم را گرفته بود. دلم براى مدينه و براى بقيع تنگ شده بود.
كاش مىشد بار ديگر به مدينه مىرفتيم. كنار قبر پيامبر سر بر سجده مىساييديم و پاهاى برهنه مان را بر خاك داغ و غريب بقيع مىگذاشتيم.
امّا اتوبوس داشت از مكه خارج مىشد. از پشت حبابهاى اشك، چشم به خيابانهاى مكه داشتم. شهرى كه پيامبر از آن خاطرات تلخ و شيرين زيادى داشت. شهرى كه من از آن جز خاطرات شيرين و به ياد ماندنى، كولهبارى با خود نمىبردم.