165در جامۀ مَلَك مىزند كه «كيستى؟!» و او پاسخ مىدهد: «جبرئيل!»
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله از غار بيرون مىآيد. بعدها از پيغمبر شنيدند كه فرمود: چون به ميانۀ راه رسيدم، آوازى از بالاى كوه شنيدم كه مىگفت: «اى محمد، تو رسول خدايى و من جبرئيل هستم.» و سپس به هر سو كه مىنگريستم جبرئيل را در هيأت مردى مىديدم كه بر افق ايستاده و ندا سر مىدهد كه «تو رسول خدايى و من جبرئيل هستم» و در راه بازگشت به هر سنگى و درختى كه مىرسيدم از رسالت من خبر داشت و مرا تهنيت مىگفت.
دقايقى در آن مكان مقدس نشستم و گرچه توفيق ورود به درون غار را نيافتم، اما تلاش كردم تا به قطعهاى از درياى معنويت اين مكان دست يابم. اما ساعت از 6/5 گذشته بود و من بايد ساعت هشت صبح كشيك بيمارستان را تحويل مىگرفتم و توقف بيش از اين، مقدور نبود. ناگزير راه بازگشت در پيش گرفتم و ساعتى بعد در پاى قلّه بودم و با دوستان و همراهان ديگر، راهى بيمارستان شديم.
روزهاى بازگشت به وطن
(يكشنبه، شانزدهم ارديبهشت ماه 75):
قرار است سه - چهار روز ديگر به تهران برگرديم، ولى امروز فهرستى به ديوار زدهاند كه زمان بندى حركت از مكه به جده و سپس پرواز به تهران را مشخص مىكرد و نام من در رديف نامهايى بود كه بنا است ساعت 10 شب فردا؛ يعنى دوشنبه 17 ارديبهشت ماه