145دندانهايش را به هم فشرد و گريست و از خدا يارى خواست و خدا يارىاش كرد تا بر دل آشفتۀ خويش چيره شد و مهياى اجراى حكم...
اسماعيل را ندا كرد و به صحرا رفت و در گوشهاى راز نهفتۀ دل دردمندش را با او گفت. اسماعيل كه نهال عمرش تازه رو به برومندى گذاشته بود، وقتى پدر را آمادۀ اجراى دستورى ديد كه خدا داده بود، سر تسليم فرود آورد و پدر را گفت كه اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهى يافت.
بدينسان، ابراهيم و اسماعيل و از پى آنان، هاجر، راهى منا شدند و گفتند كه در منا شيطان به وسوسۀ هر سه آمد و آنها در سه نقطه با پرتاب سنگريزه دورش ساختند. پدر در قربانگاهِ منا، اسماعيل را بر زمين خوابانيد. بُرَندهاى كه با خود آورده بود از نيام كشيد و بى آنكه به چهرۀ اسماعيل بنگرد، كارد بر گلويش نهاد.
اسماعيل را از ذهن پرتلاطمش بيرون ساخت و حكم خدا را و بلكه خدا را جايگزين آن ساخت. كارد را با تمام نيرو، بر گلوى جگر گوشهاش كشيد، آن سان كه در دم بريد، با همان نخستين حركت!...
اما نه!
گويى كارد رو به فرسودگى نهاده و برندگىاش به زنگ و زنگار استحاله شده است. بار ديگر كشيد و اين بار سختتر و به اسماعيل بى اعتناتر... و باز نبريد! به دستان خويش شك كرد كه نكند ضعفى دارند و آن ضعف از وسوسه شيطان و متكى بر آخرين