144برابر آن، وسوسهاى كه از جانب شيطان است و مىلرزد و استخوانهايش را خرد شده مىبيند و در جوارحش دردى احساس مىكند كه تا بهحال تجربه نكرده است.
اگر خدا جانش را خواسته بود، چه سهل مىنمود و او در دم عطا مىكرد. و سادهتر، اگر همۀ اموالش را، آنسان كه پاى برهنه با اسماعيلش در بيابانى رها شود. اما خدا محبوبترين موهبتى كه داده بود مىخواست. اسماعيل را و چه سخت بود. انديشيد كه اين حكم، چه حكمى است و شايد رؤيايى كاذب است و نه بيشتر، كه موجد پريشانى شده و چه سود از اين حكم؟!
اما حكم تكرار شد. اى ابراهيم، بهدست خود اسماعيل را ذبح كن! بهياد آورد كه پيامبر خداست و رؤيايش نه خواب آشفتهاى كه ديگران ببينند از سر ثقل طعام، كه رؤياى صادقه است و حكم، حكم خدا...، بىدرنگ راه بر مهر پدرى بست و دل از وادى اسماعيل به جانب خدا گردانيد و گذشت... از اسماعيل گذشت!
اما ذبح، نه كار او است. از اسماعيل گذشته بود و در راه خدايش مىداد، بىهيچ ترديدى! آنكه داده بود حال مىخواست.
اما ذبح! آنهم با دستان خويش! ذبح فرزندى كه دل بت شكن پير خسته را در زمستان عمرش گرمى داده بود، چيزى بالاتر از دشوار، كه محال مىنمود. اما حكم بود! و ابراهيم تا به حال از هيچ حكمى تخطى نكرده و گرچه دستورها دشوار بوده، اما براستى اين آخرى، طاقت از ابراهيم ربوده و زبونش ساخته است.