142راهنمايى، ادامه دادم و باز پيش رفتم. و رفتم و... حالا تقريباً مطمئن بودم كه بيشتر از طول مسير آمدن برگشتهام و لابد محل استقرار حجاج، جايى در پشت سرم بوده، خسته و تشنه بودم و گرما آزار مىداد. ساعتى از ظهر گذشته بود. بيمارى رمقم را گرفته بود و فكرم كار نمىكرد. تقريباً گم شده بودم و گم شدن در اين هواى گرم، مساوى بود با گرمازدگى و گرمازدگى وقتى مداوا نشود، تا آخر خط فاصلۀ زيادى نيست. با اين افكار مبهم كه گرما نيز آن را مشتبهتر مىساخت، بىاختيار پيش مىرفتم و كم كم به اين نتيجه مىرسيدم كه بازگردم و در مسير بازگشت، دنبال بالون راهنما باشم. اما خاطرم جمع بازگشت نشد و اعصابم كه گويى پيامهاى قبلى پيش رفتن را به گامهايم مخابره كرده بود، پيام جديدى را ياراى انتقالش نبود و من همچنان پيش مىرفتم و...
پيش مىرفتم كه ناگهان از دور، بالون سه رنگ بعثه را ديدم.
بيشتر دقت كردم، بله خودش بود. به نظر مسيرى طولانى و بيشتر از رفتنم را بازگشته بودم. اما اين پندارى نادرست بود و شايد از فرط خستگى بود كه اينچنين پنداشته بودم. هر چه بود گامها را سريعتر كردم و از باريكهاى فرعى، خود را از مسير يكنواخت پيموده شده، جدا ساختم و وارد خيابانى شدم كه به جانب بعثه مىرفت. دقايقى بعد در بيمارستان بودم. تشنه، خسته، رنجور، ولى خوشحال از اينكه در اين گرماى 60 درجه، گم نشدم. آب خوردم و بىحال افتادم.