118در اين خوف و رجا، آرام آرام، به سمت عرفات پيش مىرفتم و انتظار مىكشيدم. اتوبوس پس از ساعتى و بلكه بيشتر به منطقهاى رسيد كه با چراغهايى پر نور روشن شده بود. شب، مغلوب نور چراغها بود و تابلويى بزرگ به طول بيش از ده متر، ابتداى محدودۀ عرفات را اعلام مىكرد.
حالا در عرفات بوديم، اما بر خلاف تصورم، بيابان نبود! خيابان در خيابان و با نورافكنهاى پرنور و قوى و انبوه درخت و فضايى عطرآگين. عطر، عطر گلهاى درختان بود. به گمانم نوعى اقاقياست. همه از يك نوع، نه از اقاقيايى كه ما در ايران داريم اما به گمانم تيره و تبارش از همان است. پيشتر شنيده بودم كه عرفات ديگر يك بيابان خشك و بى آب و علف نيست و حالا مىديدم كه چگونه اين سرزمين، پر شده است از درختانى پرگل، كه فضاى عرفات را آكنده از رايحهاى معطر ساخته است. پس از ورود به منطقه، وارد خيابانى فرعى شده و توقف كرديم. از اتوبوس پياده شديم. پلاكاردى بزرگ، معرّف بيمارستان «هيأت پزشكى حج»، خبر از رسيدن به مقصد مىداد.
وارد بيمارستان شديم؛ در محوطهاى بزرگ كه پيرامونش حدود بيست چادر صحرايى داشت. امشب بيشتر حجاج به عرفات مىآيند اما وقوف در عرفات، از ظهر فرداست تا غروب آفتاب. با اين حساب، در عرفات تنها حدود بيست ساعت بيتوته داريم و به خاطر همين، بيمارستانى موقت براى اين سرزمين در نظر گرفتهاند.