74هتل به انتظار تحويل بار ننشينم و به نماز عشاى مسجدالنبى و زيارت حرم پيامبر بشتابم.
بارها به اتاقها منتقل شد، غسل زيارتى كرديم و شام صرف شد و شتابان خود را به حرم پيامبر صلى الله عليه و آله رسانديم، امّا آه از نهادمان برآمد ! زيرا نمىدانستيم كه شبها درهاى مسجدالنبى از حدود ساعت 10 به بعد بسته مىشد و اين را در جلسات پيش از سفر (در تهران) به عاشقان ديار يار نگفته بودند. دريغ از لحظاتى كه بر باد رفت !
آن شب را تا صبح، عاشقانه دل سوزاندم؛ در پشت ديوارهاى بقيع و در پشت درهاى بستۀ صحن مطهّر پيامبر.
عجبا ! حيات در اين حياط ، در قلبهاى محقّر باقى ماند.
چون سرگشتگان كوى يار، ائمۀ بقيع را واسطه مىكردم و گاه على و فاطمه عليهما السلام را از پشت ديوارهاى خانهشان مىخواندم، كه شفيعم باشند و گاه از وراى گنبد خضرا، پيامبر خاتم را به شفاعت مىطلبيدم و اين را بارها و بارها تكرار مىكردم. در همين شب كوشيدم تا بار ديونم را به دوستان و عزيزانى كه التماس دعا گفته بودند، بر زمين بگذارم تا از فردا بتوانم تمامى لحظاتم را به خود بپردازم.
در همان آغازين شب، در مقابل حرم پيغمبر، در پشت ديوار خانۀ دخترش فاطمه عليها السلام و در پشت ديوارهاى بقيع به اعتراف پرداختم؛ خدايا ! گنهكارم، روسياهم، فريبكارم، تو خود مىدانى كه كيستم... اما با اين همه، اميد به درياى رحمت بىكران تو دارم و به رحمت واسعهات دل بستهام !