73
بودها و نبودها
فريدون يگانه
سه شنبه، ششم مرداد ماه سال يكهزار و سيصد و هفتاد وهفت هجرى شمسىاست، با صداى ملكوتى اذان مغرب، كه از تلويزيون كوچك اتوبوس پخش مىشود، شاهد نماز جماعت مسجد النبى هستيم. چشمان خستۀ مسافرت زدهمان به نور گلدستههاى حرم پيامبر روشن گرديده، اشكها مجالمان نمىدهند. بغضها شكسته شد و طنين صلواتها در فضاى اتوبوس پيچيد. سوغات اين سفر الهى اشكهاى شادى است كه بر گونههايم جارى است و صفحات نوشتهام را از همين آغاز مرطوب كردهاند.
به هتل محلّ اقامت در مدينه منوّره رسيديم. اتاقها در تهران تقسيم شده و هماتاقىها مشخص شدهاند.
ساكها را كه تحويل گرفتند، آماده شده، نماز مغرب و عشا را در سالن هتل به جماعت خوانديم. اين دو نماز، تنها نمازهايى است كه در ايام حضور در ديار وحى، در حرمين شريفين اقامه نكردم؛ و دو نماز جمعهاى كه در بارهاش خواهم نوشت. پيش از سفر، انبان از تجارب دوستان انباشته بودم، ولى در اين هنگام راهنمايىمان نكردند كه در