174نمىآمد. وقتى ديدم آن خانۀ والا و بزرگ را و عظمت صاحب خانه را، چه مىتوانستم بگويم جز، خداى من ! عزيز من ! مهربانترين مهربانان ! زيباترين زيبايان ! بخشندهترين بخشندگان ! لطيفترين و دوست داشتنىترين ! در اين عالمى كه نه ابتدايش را مىدانم و نه انتهايش را، فقط مىدانم كه در اين عرصۀ گيتى تنها تو را دارم و بس.
تا كنون از ديدار كسى چنين تحت تأثير قرار نگرفته بودم كه در مقابلش به خاك بيفتم و بگويم: دوستت دارم.
ولى وقتى به خانۀ عشق و به ديدار معشوقش كه عمرى مىگفت: بخوانيد مرا، رسيدم. تنها يك جمله از اين زبان بلند شد: خداى من، خداى من، خداى من. با خود گفتم خوشبختترين آدم بر روى زمين، خوشبختترين موجود بر روى عالمِ وجود منم، كه ديگر وجود من حل شده در وجود اوست. وقتى وجودى همچون وجود او را در كنارت احساس كنى، مىتوانى با غرور بگويى منم، منى كه جزئى از اوست، او كه عظمتش در مقابل ديدگانت هست و منى كه وقتى از او جدا بود نمىديد عظمت وصف ناپذيرش را.
اى معبود من، آن چنان نبودم كه تو مرا خواندى، جزو عاشقان بىباكت نبودم. فقط از صميم قلب آرزوى ديدار خانۀ تو را مىكردم كه بيابم عظمت و شكوه و قدرتت را.
زمانى كه ديدم دريايى از عاشقانت را، همچون