173
لحظههاى ديدار
شبنم كرمانى
به نام خداوند عزيزى كه از عزيرانش دعوت كرد تا به سوى خانهاش بشتابند و قدرت ازلىاش و شكوه و شوكت ابدىاش را، با چشمانى كه در باطن وجودشان است ببينند و اجازۀ ديدار پيدا كرده، بتوانند با معبودشان بدون حجاب و پردهاى، لب به سخن بگشايند.
به ياد آن شبى كه ديدم با چشمانم، نه با اين چشمان خاكى، بوييدم نه چون بوييدن گل سرخ، شنيدم نه همچون شنيدن ترانۀ بلبلان، لمس كردم نه همچون لمس كردن شكوفه، بلكه حس كردم، با تمام وجود و هستىام، كه من در مقابل او نيستم. اين من كه هميشه بود و مىگفت منم، ديگر آنجا نبود كه بگويد من هستم. در مقابل عظمت يگانهاش چشمانم طاقت ديدار نداشت، چون مىگفت منم.
پلكهايى كه نمىبست راه ديدن معشوق را، از فرط عشق بستند آن چشمانى را كه سزاوار نبود ببيند. قلبى كه هميشه مىتپيد و مىگفت منم، ديگر نمىتپيد، چون تپش آن در مقابل تپش روح، آنچنان ضعيف بود كه به نظر